 . مادر بزرگ نازنین و دوست داشتنی ام مدتها بود از کم سويی چشم رنج می برد . بالاخره ديروز غروب با هزار نوع منت حاضر شد همراه من به مطب آقای دکتر در خيابونی که از قديم تا به امروز اسمش فرهنگ هست بیاید . ساعت از هفت و نیم گذشته بود و هوا هم ديگه کم کم رو به تاريکی مي رفت. مادر بزرگ با دو چشم کم سوی خودش محو تماشای اطراف شد و با کنجکاوی خاصی سرش را به اين سو و آن سو می چرخاند.در همين حين بوذ كه ناگهان دستم رو کشيد و باتعجب به دو دختر که از کنارمون رد می شدند اشاره کرد و گفت:اين دخترها مگه پول ندارن تا مانتوهای گشاد و بلندتری برای خودشون بخرن که اينقدر تنگ و کوتاه نباشه ؟ من يه مقدار اميدوار شدم که که چشم مادر بزرگ چندان هم کم سو نيست. |
|