با مادربزرگ در خیابان فرهنگ!!
چاپ ايميل
با مادربزرگ در خیابان فرهنگ!!

  مادر بزرگ نازنین و دوست داشتنی ام مدتها بود از کم سويی چشم رنج می برد . بالاخره ديروز غروب با هزار نوع منت حاضر شد همراه من به مطب آقای دکتر در خيابونی که از قديم تا به امروز اسمش فرهنگ هست بیاید . ساعت از هفت و نیم گذشته بود و هوا هم ديگه کم کم رو به تاريکی مي رفت. مادر بزرگ با دو چشم کم سوی خودش محو تماشای اطراف شد و با کنجکاوی خاصی سرش را به اين سو و آن سو می چرخاند.در همين حين بوذ كه ناگهان دستم رو کشيد و باتعجب به دو دختر که از کنارمون رد می شدند اشاره کرد و گفت:اين دخترها مگه پول ندارن تا مانتوهای گشاد و بلندتری برای خودشون بخرن که اينقدر تنگ و کوتاه نباشه ؟ من يه مقدار اميدوار شدم که که چشم مادر بزرگ چندان هم کم سو نيست. چند لحظه فکر کردم و گفتم : اين دخترخانمها از خانواده های فقير و کم مايه ای هستن که از شدت درد فقر و بی پولی همچنين برای صرفه جويی مانتوی خواهر کوچکترشونو پوشيدن تا به خانواده فشار اقتصادی نياد. تازه هزار ماشاالله رشد جوونای امروزی اينقدر سريع و تنده که دو روزه مانتو براشون خيلی زود تنگ و کوتاه ميشه.تا حرفم تموم شد مادر بزرگ بی معطلی پرسيد: پس اين دخترها چرا اين همه سرخاب و سفيداب به سر و صورتشون ماليدن؟ آه سردی كشيدم و گفتم: همه اينها رو كه می بينی دلشون پر از غم و درد و اندوهه و رنگ چهره شون زرد و زار و پريده است . واسه همينه كه برای حفظ آبرو يه ذره سرخاب و سفيداب به سر و صورتشون می مالن تا لبها و گونه هاشون زرد و زار نباشه و ترگل‌‌‍، پرگل نشون بده.آخه ميدونی جامعه بايد با نشاط باشه...هنوز چند قدم ديگه برنداشته بوديم كه باز مادر بزرگ پرسيد:براي چي توي همه اشينها ومغازه ها صدای( ديريم دارام) ساز و آواز مياد و هركسي كه ازكنارما رد ميشه (اي دل اي دل) مي خونه؟. تبسمي كردم و گفتم: اي مادربزرگ عزيز و دوست داشتني من پس خيلي بي خبري.وقتي از برگزاري يك كنسرت موسيقي سالم براي مردم جلوگيري بشه، معلومه كه همه دنبال ديريم دارام واي دل اي دل آنچنانی ميرن وباهاش دمساز ميشن.هنوز حرفم تموم  نشده بود كه دو سه تا موتور سوار با سرعت برق  تك چرخ زنان جلوی چشممان ويراژ دادن و با بوقهاي كاميونی و بيابوني از لابه لاي ماشينها  رد  شدند.مادربزرگ نازنينم محكم به صورت خودش زد و با نگراني گفت:خدا مرگم بده،  اينها ديگه چيكار مي كنن؟ یه وقت زبونم لال زمين نخورن و چيزيشون نشه؟ گفتم: غصه نخور مادر بزرگ كه چشمات كم سوتر ميشه، همه اين كارها بهتر از بيكاريه وبا اين ويراژ دادنها وقتشون پر ميشه. اگه هم گوش شيطون كر برن زمين بخورن  واتفاقی بيفته براي خيليها توي اين شهراشتغال زايي ميشه.چه كاري بهتر از رفع  معزل بيكاري و ايجاد اشتغال؟!!همينطور كه داشتم توضيح مي دادم ديدم مادربزرگ با كنجكاوي و دقت زيادي به داخل يكی ازكافي شاپها نگاه تيزي انداخته و محو فضاي داخل كافي شاپ شد. دستم رو به شونه اش زدم وگفتم: مي خواي يه آب ميوه برات بگيرم سرحال بشي؟. مادربزرگ يه مرتبه كه انگار به خودش اومده باشه گفت: توي اين قهوه خونه، دخترها و پسرهايی  كه با هم نشستن و دارن ميگن و مي خندن باهم فاميلن؟در حاليكه نمي تونستم جلوی  خنده مو بگيرم گفتم: اولا اينجا قهوه خونه نيست وكافي شاپه،دوم اينكه ديگه دوره كوزه آب و چشمه و درخت گذشته. دراين خيابون بعضي از دختر خانم هايي كه پول ندارن و مانتوی خواهر كوچيكترشونو مي پوشن و چهره زرد و زارشونو زير سرخاب و سفيداب قايم مي كنند، توي اين كافي شاپها با يه ليوان آبميوه همدم و همنفس بعضي از پسرهاي دلسوز و با محبت ميشن، بعدهم ميرن يه جايي كه ازهر لحاظ باهم فاميل تربشن!.مادربزرگ بدون معطلي گفت: انشاءالله كه سفيدبخت بشن و از هم خير ببينند. ديگه نزديكيهاي مطب رسيده بوديم كه چند دختر و پسر در حاليكه دست همديگه رو گرفته بودند وارد كوچه اي تنگ و تاريك شدند. مادربزرگ يه مرتبه دستم رو كشيد و گفت:چي شد؟ ايناهمه باهم رفتن توي اين كوچه خلوت و تاريك چيكار كنن؟مگه اونجا چه خبره؟.از اين حس كارآگاهي مادربزرگ خوشم اومد و گفتم:اين دختر خانمهاي خوب كه خيلي وقت شناس هستن! حالا كه شب شده عجله دارن و ميخوان زودتر برسن خونه هاشون تا باباجون و مامان جون دلواپس نشن. براي  همين از اين كوچه پسكوچه ها ميانبر ميزنن. اما از اونجايي كه هوا خيلي تاريكه و اونا يه خرده از سياهي مي ترسن ، آقاپسرهاي هميشه دلسوز و با محبت،براي اطمينان و حفظ امنيت بيشتر دست دختر خانمها رو توي دستشون ميگيرن و بامهربوني تا خونه هاشون! مي رسونن تا اتفاق ناگواري براشون پيش نياد. به نظر من اتفاقا تامين امنيت چيز خيلي خوبيه. مگه نه مادربزرگ؟.در اين هنگام مادربزرگ تبسم خيلي معني داري زد و گفت:‌‍« اونچي رو كه شما توي آينه مي بينين، ما سالهاست كه توي خشت خام ديده ايم». من ناخودآگاه عرق سردي روي پيشوني ام نشست و سرم رو پايين انداختم. بعد از چند لحظه سكوت خيلي آروم و آهسته گفتم: بهتره يه كم عجله كنيم، مي ترسم دير به مطب برسيم. ناگهان دراوج ناباوري مادربزرگ نازنین و ظاهرا کم بینای من خیلی مهربون با آرنجش به پهلویم زد و با لحنی شنیدنی گفت:حالا دیگه يه ليوان آبميوه توپ توي كافي شاپ  حال نميده ؟!........  

 

نظرات
نام:
ايميل
آدرس سايت:
نظر :
كد امنيتي



قبلي   بعدي
صفحه اصلي
درباره من
سياسي
اجتماعي
نقد
فرهنگي و هنري
تماس با ما
گالري
جستجو
پيوندها

سايت خبري مازندنيوز