مادر بزرگ نازنین و دوست داشتنی ام مدتها بود از کمسويی چشم رنج می برد . بالاخره ديروز غروب با هزار نوع منت حاضر شد همراه من به مطب آقای دکتر درخيابونی که از قديم تا به امروز اسمش فرهنگ هست بیاید . ساعت از هفت و نیم گذشتهبود و هوا هم ديگه کم کم رو به تاريکی مي رفت. مادر بزرگ با دو چشم کم سوی خودش محوتماشای اطراف شد و با کنجکاوی خاصی سرش را به اين سو و آن سو می چرخاند.در همين حينبوذ كه ناگهان دستم رو کشيد و باتعجب به دو دختر که از کنارمون رد می شدند اشاره کردو گفت:اين دخترها مگه پول ندارن تا مانتوهای گشاد و بلندتری برای خودشون بخرن کهاينقدر تنگ و کوتاه نباشه ؟ من يه مقدار اميدوار شدم که که چشم مادر بزرگ چندان هم کم سونيست. چند لحظه فکر کردم و گفتم : اين دخترخانمها از خانواده های فقير و کم مايه ایهستن که از شدت درد فقر و بی پولی همچنين برای صرفه جويی مانتوی خواهر کوچکترشونوپوشيدن تا به خانواده فشار اقتصادی نياد. تازه هزار ماشاالله رشد جوونای امروزیاينقدر سريع و تنده که دو روزه مانتو براشون خيلی زود تنگ و کوتاه ميشه.تا حرفم تموم شد مادر بزرگ بی معطلی پرسيد: پس اين دخترها چرا اين همه سرخاب و سفيداب به سر وصورتشون ماليدن؟ آه سردی كشيدم و گفتم: همه اينها رو كه می بينی دلشون پر از غم ودرد و اندوهه و رنگ چهره شون زرد و زار و پريده است . واسه همينه كه برای حفظ آبرو يه ذره سرخاب و سفيداب به سر وصورتشون می مالن تا لبها و گونه هاشون زرد و زار نباشه و ترگل، پرگل نشون بده.آخه ميدونیجامعه بايد با نشاط باشه...هنوز چند قدم ديگه برنداشته بوديم كه باز مادر بزرگپرسيد:براي چي توي همه اشينها ومغازه ها صدای( ديريم دارام) ساز و آواز مياد وهركسي كه ازكنارما رد ميشه (اي دل اي دل) مي خونه؟. تبسمي كردم و گفتم: اي مادربزرگعزيز و دوست داشتني من پس خيلي بي خبري.وقتي از برگزاري يك كنسرت موسيقي سالم برايمردم جلوگيري بشه، معلومه كه همه دنبال ديريم دارام واي دل اي دل آنچنانی ميرنوباهاش دمساز ميشن.هنوز حرفم تموم نشده بود كه دو سه تا موتور سوار با سرعت برقتك چرخ زنان جلوی چشممان ويراژ دادن و با بوقهاي كاميونی و بيابوني از لابه لايماشينها رد شدند.مادربزرگ نازنينم محكم به صورت خودش زد و با نگراني گفت:خدا مرگمبده، اينها ديگه چيكار مي كنن؟ یه وقت زبونم لال زمين نخورن و چيزيشون نشه؟ گفتم: غصه نخور مادر بزرگ كه چشمات كم سوتر ميشه، همه اين كارها بهتر از بيكاريه وبا اينويراژ دادنها وقتشون پر ميشه. اگه هم گوش شيطون كر برن زمين بخورن واتفاقی بيفتهبراي خيليها توي اين شهراشتغال زايي ميشه.چه كاري بهتر از رفع معزل بيكاري و ايجاداشتغال؟!!همينطور كه داشتم توضيح مي دادم ديدم مادربزرگ با كنجكاوي و دقت زيادي بهداخل يكی ازكافي شاپها نگاه تيزي انداخته و محو فضاي داخل كافي شاپ شد. دستم رو بهشونه اش زدم وگفتم: مي خواي يه آب ميوه برات بگيرم سرحال بشي؟. مادربزرگ يه مرتبهكه انگار به خودش اومده باشه گفت: توي اين قهوه خونه، دخترها و پسرهايی كه با همنشستن و دارن ميگن و مي خندن باهم فاميلن؟در حاليكه نمي تونستم جلوی خنده مو بگيرمگفتم: اولا اينجا قهوه خونه نيست وكافي شاپه،دوم اينكه ديگه دوره كوزه آب و چشمه ودرخت گذشته. دراين خيابون بعضي از دختر خانم هايي كه پول ندارن و مانتوی خواهركوچيكترشونو مي پوشن و چهره زرد و زارشونو زير سرخاب و سفيداب قايم مي كنند، توياين كافي شاپها با يه ليوان آبميوه همدم و همنفس بعضي از پسرهاي دلسوز و با محبتميشن، بعدهم ميرن يه جايي كه ازهر لحاظ باهم فاميل تربشن!.مادربزرگ بدون معطلي گفت: انشاءالله كه سفيدبخت بشن و از هم خير ببينند. ديگه نزديكيهاي مطب رسيده بوديم كهچند دختر و پسر در حاليكه دست همديگه رو گرفته بودند وارد كوچه اي تنگ و تاريكشدند. مادربزرگ يه مرتبه دستم رو كشيد و گفت:چي شد؟ ايناهمه باهم رفتن توي اين كوچهخلوت و تاريك چيكار كنن؟مگه اونجا چه خبره؟.از اين حس كارآگاهي مادربزرگ خوشم اومدو گفتم:اين دختر خانمهاي خوب كه خيلي وقت شناس هستن! حالا كه شب شده عجله دارن وميخوان زودتر برسن خونه هاشون تا باباجون و مامان جون دلواپس نشن. براي همين از اينكوچه پسكوچه ها ميانبر ميزنن. اما از اونجايي كه هوا خيلي تاريكه و اونا يه خرده ازسياهي مي ترسن ، آقاپسرهاي هميشه دلسوز و با محبت،براي اطمينان و حفظ امنيت بيشتردست دختر خانمها رو توي دستشون ميگيرن و بامهربوني تا خونه هاشون! مي رسونن تااتفاق ناگواري براشون پيش نياد. به نظر من اتفاقا تامين امنيت چيز خيلي خوبيه. مگهنه مادربزرگ؟.در اين هنگام مادربزرگ تبسم خيلي معني داري زد و گفت:« اونچي رو كهشما توي آينه مي بينين، ما سالهاست كه توي خشت خام ديده ايم». من ناخودآگاه عرقسردي روي پيشوني ام نشست و سرم رو پايين انداختم. بعد از چند لحظه سكوت خيلي آروم وآهسته گفتم: بهتره يه كم عجله كنيم، مي ترسم دير به مطب برسيم. ناگهان دراوجناباوري مادربزرگ نازنین و ظاهرا کم بینای من خیلی مهربون با آرنجش به پهلویم زد وبا لحنی شنیدنی گفت:حالا دیگه يه ليوان آبميوه توپ توي كافي شاپ حال نميده؟!........