شميم دل انگيز رمضان در كوچه هاي باران
چاپ ايميل
شميم دل انگيز رمضان در كوچه هاي باران

 

روزهاي پاياني ماه شعبان معمولا از حال و هواي خاص و ويژه اي در ميان شهروندان مسلمان برخوردار است. شوق نزديك شدن به ماه خدا كه ليلة القدر در آن قرار دارد و راز و نياز مومنان شميم دل انگيز معنويت را در پس كوچه هاي روح و جان هر انسان خداجويي مي پراكند، بسيار زيبا و دوست داشتني مي باشد. اكنون كه ماه مبارك رمضان را در پيش رو داريم بر آن شديم تا گشتي در شهر بزنم و در ايامي كه نم نم باران رحمت خداوندي خيابانها و كوچه هاي شهر را در بر گرفته است با تعدادي از شهروندان پيرامون ماه نزول قرآن كه سرشار از بركت و نعمت است هم كلام شوم.

پسر جواني كه علي رغم نم نم باران و هواي نسبتا سرد تي شرت نازكي به تن دارد و از نوع راه رفتنش چنين به ذهن خطور مي كند كه در يكي از رشته هاي ورزشي فعال است به من نزديك مي شود تصميم خودم را مي گيرم و چراغ اول جستجوي گزارشي ام را با او روشن مي كنم اسمش محمد است كه در ميان فاميل او را مجتبي نيز صدا مي زنند و در رشته بدن سازي و آمادگي جسماني فعاليت دارد و بيشتر روزهاي هفته را براي تمرين به باشگاه مي رود. محمد رمضان را ماه خاطره انگيزي براي خودش مي داند و ناخواسته ياد خاطرات دوران كودكي و اصرار براي بيدار شدن جهت خوردن سحري مي افتد و با ذوق و طراوت خاصي از آن ايام مي گويد. محمد در ادامه صحبت هايش اشتياق و علاقه فراوانش براي حضور در مسجد محل براي پهن كردن سجاده هاي نمازگزاران و خوردن چاي و نان و خرماي بعد از نماز را فراموش نشدني ذكر مي كند.

پيرمردي كه عينك ذره بيني بزرگي بر چشم دارد و دست كودك پنج يا شش ساله اي در دستش است آرام آرام در پياده رو در حال حركت هستند لرزش محسوس دست پير مرد ناخود آگاه باعث لرزش دست كودك هم مي شود كه با چشماني كنجكاو و جستجوگر به اطراف مي نگرد و شايد دست لرزان پدر بزرگ لذت ناخواسته اي نيز برايش به همراه دارد كه انگار بازي كودكانه اي در حال انجام است با گام هايي بلندتر خودم را به آنها مي رسانم.

پيرمرد كه اسمش حاج مصطفي است و به گفته خودش ضمن دوبار سعادت زيارت خانه خدا يكي بصورت حج تمتع و ديگري عمره، چندين نوبت نيز به زيارت كربلا، نجف،‌ سامرا، ‌كاظمين، سوريه، مشهد و قم مشرف شده است با صداي لرزاني كه آواي نزديك به هشتاد سال زندگي را با خودش به همراه دارد بر اين باور است كه ماه رمضان فرصت مغتنم و ارزنده اي است كه خداوند در اختيار بندگانش قرار داده تا به اعمال و رفتار يك ساله خود بپردازند و به كارهاي نيك و بدي كه انجام داده اند بينديشند. حاج مصطفي در حالي كه عينك ذره بيني اش را از چشم بيرون آورده و با دستمال پارچه اي پاك مي كند ادامه مي دهد. شب هاي قدر كه خدا در قرآن فرموده ارزش آن از هزار ماه بالاتر است بهترين موقعيت براي مومنان به شمار مي آيد تا با خلوص نيت و ذكر و توسل به قرآن و ائمه براي اصلاح امور مسلمين، عاقبت به خيري عموم مسلمانان و رفع فتنه و ظلم و ستم در سراسر عالم دعا كنند.

همين طور كه مشغول مرور حرف هاي حاج مصطفي در ذهنم هستم تابلوي بزرگ يك قنادي نظرم را به خود جلب مي كند وسوسه خوردن بستني در وجودم شكل مي گيرد ولي منع پزشكي از خوردن نوشيدني هاي خيلي سرد و يخي و بستني بخاطر معضل چندين ساله سينوزيت كه گاهگاهي امانم را مي برد باعث مي شود تا از تصميم خودم صرف نظر كنم و به راهم ادامه دهم اما ناگهان ياد شب هاي ماه رمضان و شيريني زولبيا و باميه سر سفره افطار مي افتم كه قند را توي دل آدم آب مي كند تا چشم به هم مي زنم خودم را در كنار صاحب قنادي مي بينم كه با سر و وضعي مرتب و نگاهي مهربان پشت ميز تقريبا بزرگي كه ظاهرا براي حساب و كتاب كارش تعبيه كرده نشسته است از مشخصات كارت جواز كسبش كه فتوكپي رنگي آن زير ميز قرار دارد متوجه مي شوم كه نامش بهنام است و سي و هشت سال سن دارد. بهنام پركارترين ماه در سال را براي خودشان ماه مبارك رمضان مي داند كه ضمن توليد گسترده زولبيا و باميه كه مشتريان بي شماري را به قنادي اش مي كشاند خريد شيريني هاي مختلف توسط اقشار مختلف مردم بويژه آنهايي كه از امكان مالي نسبتا بهتري برخوردارند براي نذر در مساجد و تكايا يا اهدا به خانواده هاي نيازمند و مراكز حمايتي و خدمات رساني مثل: خانه سالمندان و مراكز توانبخشي را از نكات مثبت و برجسته اي خواند كه خير و ثواب فراواني دارد و از بركات ماه مبارك رمضان به شمار مي آيد. او در ادامه بر اين نكته تأكيد مي كند كه قدر ماه رمضان را بايد دانست و از لحظه لحظه دقايق و ساعات آن براي خير و صلاح جامعه و رسيدگي به زندگي مومنين نيازمند كه آبرو خواه هستند استفاده نمود.

لذت شيريني حرفهاي بهنام را زير زبانم مزه مزه مي كنم و به راهم ادامه مي دهم كه صداي زنگ تلفن همراه مرا به خود مي آورد سعيد همكلاسي دانشگاهم است و از علت تأخيرم براي حضور در كلاس مي پرسد نگاهي به ساعت مي اندازم و ضمن خداحافظي با سعيد دوان دوان به سمت تاكسي پارك شده در كنار خيابان مي رسانم و فقط با يك كلمه «دربست» سوار آن مي شوم.

تاكسي با شتابي بيش از آنچه كه معمول و مرسوم مي باشد سمت دانشگاه راه را طي مي كند و سكوت سنگيني ميان من و راننده حاكم است كيفم را باز مي كنم تا ببينم جزوه كلاس امروز در آن هست يا خير كه دستم به يك موز مي خورد كه ظاهرا اعيال محترم بنده  براي من گذاشته است آن را بيرون مي آورم و پوست مي كنم و به سمت راننده مي گيرم اما راننده با لبخندي از خوردن امتناع مي كند و من اصرار مي ورزم اما نتيجه اي نمي گيرم....

وقتي جلوي در دانشگاه كرايه را به راننده تاكسي مي دهم و علت امتناعش را از خوردن موز مي پرسم باز لبخندي مي زند و مي گويد: من امروز روزه دارم براي همين امكان خوردن چيزي برايم وجود ندارد.

باز با همان كنجكاوي هميشگي علت روزه داري اش را قبل از ماه مبارك رمضان جويا مي شوم در حاليكه دنده را جابجا مي كند و آرام گاز مي دهد مي گويد: اگر تقويم همراهت هست يك نگاهي به آن بينداز كه روز 26 مرداد سال 69 چه اتفاق مباركي در كشور افتاده است براي همين من هر ساله در اين روز روزه مي گيرم چون در آن روز همه ما با دهان روزه پا به خاك ميهن گذاشتيم. تاكسي از من دور مي شود و من بلافاصله از داخل كيفم تقويم جيبي را بيرون مي آورم و ورق مي زنم تا چشمم به روز 26 مرداد مي افتد اشك در چشمانم حلقه مي زند كه چگونه در ذهنم خطور نكرده است امروز آن روز عزيز است روز ورود آزادگان به ميهن و چه اتفاقي خجسته اي كه دقايقي پيش با يك آزاده واقعي هم نشين بوده ام آن هم در آستانه ماه عزيز رمضان...

نظرات
نام:
ايميل
آدرس سايت:
نظر :
كد امنيتي



قبلي   بعدي
صفحه اصلي
درباره من
سياسي
اجتماعي
نقد
فرهنگي و هنري
تماس با ما
گالري
جستجو
پيوندها

سايت خبري مازندنيوز