و اين بار دست مرگ بر قامت كسي كشيده شده كه نبودنش همواره ناباوري خواهدبود بر دل خانواده و دوستانش و نيز خانوادة بزرگ فرهنگ و هنر .
وقتي آن شب خبر درگذشت قاسم قنبری نیا را شنيدم ، تصور كردم يا شايد هم دلمخواست تصور كنم كه اشتباه شنيده ام يا اشتباه خوانده ام، اما هيهات كه نه اشتباه شنيدهبودم و نه اشتباه خوانده بودم.. بي شك همه مي دانيم او كه آنقدر دل نگرانتئاتر بود و در فكر حفظ حرمت آن و هر آنچه در توان داشت به كار مي بردچه آن گاه كه سمتي داشت و چه آن وقت كه بي سمت بود تا از اهلتئاتر حمايت كند فقط به پاس حرمت هنر بود و هنرمندان .
بسيار نيستند و مي توان گفت اندكند كساني كه با باورهايشان زندگي مي كنند، براي آنچه كه مي گويند حرمت قائلند و بين حرف و عمل فاصله اي نمي بينند. و براي كساني از اين دست ، وقتي مي بينند باورهايشان به تاراج مي رود و بااتهام هاي كاذب از درون ويرانشان مي كنند ، زندگي كابوسي مي شود و اينجهان محبسي تنگ و بي مقدار كه جز ترك آن راهي نمي بينند. بي گمان يكي ازاين جوانمردان روزگار ، قنبری نیا بود . از همين رو امروز كه ديگر ميان مانيست نبودش را بيش از گذشته حس مي كنيم .
اما مگر مي توان او را از ياد برد ، وفاداری و جوانمردی اش ، لبخندي راكه در پس آن بي ترديد هزاران درد و رنج از اين همه نامردمي روزگار نهفتهبود . جز اندوه و تأسف بر دل و جان حرف ديگري نمي توان زد. يادش و چراغباورهايش هميشه در دلمان زنده باشد . فرصتي ديگر بايد تا از آنچه كه برايهنر کرد بگوییم.